یک قصه واقعی تلخ
یک قصه واقعی تلخ
تعریف می کنند
یه دختر بچه ای کوچیک بوده ومداد وقلم به دست می گرفته ودیوار ها رو خط خطی می کرد .
پدره عصبانی می شده ومی گفته ننویس .
بچه هم گوش به حرف پدر نمی داد.
از پدر گفتن واز بچه نشنیدن .
پدر یه روز به بچه می گه اگر دفعه دیگه بنویسی پشت دستت داغ می گذارم .
دفعه دیگر سر رسید وبچه مداد را بر داشت ونوشت ونقاشی کشید .
پدر به عهداش وفا کرد ویک قاشق را داغ کرد وپشت دست بچه داغ گذاشت .
بچه جیغ وداد وفریاد و....
چند روز برای درمان ان از پماد ودارو استفاده کردند اما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب نشد .
دست بچه ورم کرد وچرک ....
بردند پیش دکتر معاینه کرد وازمایش خواست و...
روز بعد گفت باید دست بچه قطع شود چون قابل کنترل نیست ودست بچه رو بریدند .
بیست روز بعد دست بچه که زخمش خوب شده بود ومچ برای نوشتن نداشت .
امد پیش پدر تا مژده بده او گفت پدر ببین دیگه دیوارها رو خط خطی نمی کنم .ودیوارها تمیزند.
وپدر با دیدن دست بریده فرزند رفت وخودش را حلقه اویز کرد
ایا می ارزید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من دارم برای این واقعیت هم اکنون اشک می ریزم
واین قصه نیست واقعیه